آشنایی با هنر ، طراحی و نقاشی

وبلاگی برای آشنایی و آموزش هنر، آموزش طراحی ، نقاشی ، ادبیات و سینما برای علاقمندان به هنر و نوشته هایی درباره طراحی و هنر نقاشی

آشنایی با هنر ، طراحی و نقاشی

وبلاگی برای آشنایی و آموزش هنر، آموزش طراحی ، نقاشی ، ادبیات و سینما برای علاقمندان به هنر و نوشته هایی درباره طراحی و هنر نقاشی

انجمن هنرمندان جدید مونیخ

 انجمن هنرمندان جدید مونیخ (به آلمانی: Neue Künstlervereinigung München) گروهی از هنرمندان پیشرو بود که در سال ۱۹۰۹ به رهبری واسیلی کاندینسکی در مونیخ شکل گرفت. دیگر اعضای تشکیل‌دهندهٔ گروه شامل الکسی جالنسکی، ماریان ون ورفکین، آدلف اربسله و گابریله مونتر می‌شد.

این انجمن به واسطه نمایشگاه‌های بحث‌برانگیزی که تخت‌تاثیر جنبش آینده‌گری در سال‌های ۱۹۰۹، ۱۹۱۰ و ۱۹۱۱ برپا کرده بود، مطرح شد. در سال ۱۹۱۱ کاندینسکی از گروه جدا شد و به همراه فرانز مارک که یک سال قبل، از انجمن در مقابل نقدهای گسترده دفاع کرده بود، گروه سوارکار آبی را تشکیل دادند.

فرانتس مارک

فرانتس مارک (به آلمانی: Franz Marc)‏ (۸ فوریه ۱۸۸۰—۴ مارس ۱۹۱۶) نقاش و گراورساز آلمانی و از افراد کلیدی جنبش هیجان‌نمایی (اکسپرسیونیسم) آلمان بود. مارک یکی از بنیان‌گذاران ژورنال هنری سوارکار آبی در سال ۱۹۱۱ بود که بعدها گروه هنرمندان مرتبط با آن نیز به همین نام (Der Blaue Reiter) نامیده شدند.

سوارکار آبی

سوارکار آبی (به آلمانی: Der Blaue Reiter) نام گروهی از هنرمندان هیجان‌نمای (اکسپرسیونیست) آلمانی در سال ۱۹۱۱ بود که تشکیلاتی نه‌چندان بزرگ را با هدف‌هایی انقلابی به‌وجود آوردند. این گروه که با آغاز جنگ جهانی اول متلاشی شد، با عمر کوتاه خود، نمایندهٔ اوج اکسپرسیونیسم آلمان به‌شمار می‌آید. نام «سوارکار آبی» از عنوان یکی از کارهای واسیلی کاندینسکی گرفته شده‌است.


هنرمندان اعضای این گروه

    واسیلی کاندینسکی
    فرانز مارک
    پل کله
    آگوست ماکه

آوگوست ماکه

August Macke 042.jpg

آوگوست ماکه (به آلمانی: August Macke) (زاده مشده، آلمان، سوم ژانویه ۱۸۸۷، درگذشت ۲۶ سپتامبر ۱۹۱۴، شامپانی، فرانسه) یکی از نقاشان به نام آلمانی و چهره‌های برجستهٔ گروه سوارکار آبی بود. با وجود عمر کوتاه آثار وی تأثیر زیادی بر هنر مدرن نهادند.


او در سوم ژانویه ۱۸۸۷ در مشده، نوردراین-وستفالن متولد شد. خانوادهٔ وی مدتی پس از تولد او به کلن رفتند. دبستان را او در کلن گذارند و پس از آن خانوادهٔ او به بن نقل مکان کردند. او در بن به سال ۱۹۰۰ به دبیرستان رفت. در دبیرستان بود که به قدرت هنری خود پی برد و با دختری جوان به نام الیزابت گرهارت آشنا شد. خانوادهٔ این دختر از وی در طول زندگی بسیار حمایت نمودند. از این دختر که بعدها همسر آینده او می‌شود، ۲۰۰ طرح و نقاشی توسط ماکه انجام گرفته‌است.

در ۱۷ سالگی برخلاف خواست پدرش به آکادمی سلطنتی دوسلدرف رفته و به تحصیل هنرهای تجسمی پرداخت. با مطالعه و تحقیق به شگردهای نقاشان به نام زمان خود آشنا شد و در طول این زمان از موزه‌ها و گالری‌های گوناگون در سراسر اروپا بازدید نمود. در پاریس او با دو استاد متاخر هنر امپرسونیسم (پل گوگن و پل سزان) دیدار کرد، که در آیندهٔ هنری وی تأثیر شگرفی گذاشت.

او در سال ۱۹۱۱ به مونیخ که مرکز اکسپرسیونیسم در اروپا بود، می‌رود و در کنار پل کله، واسیلی کاندینسکی و الکسی یاولنسکی گروه سوارکار آبی را تشکیل می‌دهد. این گروه با وجود عمر کوتاه خود تأثیر بسیاری در هنر نقاشی پس از خود گذاشت.

آوگوست ماکه در اوایل سال ۱۹۱۴ به همراه دوستانش پل کله و لویی مولیه به تونس سفر می‌کند، در این سفر وی ۳۸ تابلوی آبرنگ و بیش از ۱۰۰ طرح را به وجود آورد.

با شروع جنگ‌جهانی اول ماکه جز اولین کسانی بود که به جنگ فراخوانده شد و بدین منظور به جبههٔ فرانسه اعزام گشت. در تاریخ ۲۶ سپتامبر ۱۹۱۴ بود که در هنگام این درگیری‌ها در شامپانی کشته شد.

پاول کله

پاول کلِه  (زادهٔ ۱۸ دسامبر ۱۸۷۹ - درگذشتهٔ ۲۹ ژوئن ۱۹۴۰) نقاش سویسی با ملیت آلمانی بود؛ و در کارش از سبک‌های مختلف هنری، از جمله؛ هیجان‌نمایی (اکسپرسیونیسم)، کوبیسم و سورئالیسم تأثیر گرفت. او و دوست روسی نقاش‌اش، واسیلی کاندینسکی شهرت فراوانی را همچنین به خاطر تدریس در مدرسهٔ هنر و معماری باوهاوس کسب کردند.


پاول کله در یکی از محلات فقیر شهر برن سویس، در خانواده‌ای موسیقیدان به دنیا آمد. پدر و مادرش هر دو موسیقیدان بودند، ولی او نقاشی را اختیار کرد و در سالهای ۱۸۹۸–۱۹۰۱ در آکادمی مونیخ نقاشی آموخت. در ۱۹۰۱ به همراه دوست مجسمه سازش هرمان هالر راهی ایتالیا شد. در آنجا از آبزیگاهی که دورن زیست‌شناس ساخته بود دیدن کرد که زمینه بررسی‌های او پیرامون زندگی موجودات زیر دریاها در دریای مدیترانه شد.

در ۱۹۰۵ برای نخستین بار از پاریس دیدن کرد، در ۱۹۰۶ ازدواج کرد و ساکن مونیخ شد، در ۱۹۰۷ پسرش فلیکس به دنیا آمد. در ۱۹۱۰ پنجاه و شش کار گرافیکی خود را در برن، زوریخ و وینترتور نمایش داد. در۱۹۱۲ در دومین نمایشگاه سوارکار آبی شرکت کرد. در۱۹۱۴ به تونس سفر کرد. در ۱۹۱۶–۱۹۱۸ در ارتش خدمت کرد. از۱۹۲۱–۱۹۳۱ در باهاوس در وایمار و دسائو درس هنر داد؛ سپس تا۱۹۳۳، که برای فرار از حملات نازیها رهسپار سویس شد، در آکادمی دوسلدورف مقام استادی خود را حفظ کرد. در ۱۹۳۵ نمایشگاه مرور آثار خود را در خانهٔ هنر مدرن برن برپا کرد. به بیماری مبتلا شد. در ۱۹۴۰ کمی قبل از مرگش، نمایشگاه بزرگی را از آخرین کارهایش برپا کرد. پل کله هنرمندی نواندیش بود که به سبب تخیل خلاق و آفرینش گسترده و متنوعش، یکی از برجسته‌ترین شخصیت‌های هنر مدرن به‌شمار می‌آید.

پاول کله به شدت تحت تأثیر تجربه‌های کوبیست‌ها قرار گرفت که در سال ۱۹۱۲ در پاریس فرصت آشناییشان را پیدا کرده بود. به نظر او این تجربه‌ها، بیش از راهیابی به شیوه‌های جدید بازنمایی واقعیت، راه دست یابی به امکانات نوین بازی با فرم‌ها را نشان می‌داد.

پاول کله (نقاش، طراح، معلم، و نویسنده سوئیسی، ۱۸۷۹–۱۹۴۰). به سبب نواندیشی، تخیل آزاد، پرکاری و تنوع آثارش، یکی از شخصیت‌های برجسته هنر مدرن به‌شمار می‌آید. مراحل تحول کارش را می‌توان با اکسپرسیونیسم، دادائیسم، سوررئالیسم، و اکسپرسیونیسم انتزاعی پیوند داد؛ ولی خود او در هیچ‌یک از جنبش‌های نامبرده، عملاً، شرکت نداشت.

در مونیخ آموزش دید (۱۸۹۸–۱۹۰۰) یک‌سالی را در ایتالیا به مطالعه گذرانید (۱۹۰۱)؛ و سپس به برن بازگشت. به مونیخ رفت (۱۹۰۶). با گروه سوارآبیفام ارتباط یافت (۱۹۱۱)؛ و در نمایشگاه برپا شده توسط این گروه آثارش را ارائه کرد (۱۹۱۲). در همین سال، روبر دولونه را در پاریس دید؛ تحت‌تأثیر او قرار گرفت، و دست به ترجمه مقاله او دربارهٔ نور زد. به اتفاق آوگوست ماکه به تونس سفر کرد (۱۹۱۴). در دوران جنگ جهانی اول به خدمت ارتش درآمد. آثارش را در «نگارخانه دادا» در زوریخ به نمایش گذاشت (۱۹۱۷).

در باوهاوس (۱۹۲۰–۱۹۳۱)، و سپس در «هنرکده دوسلدُرف» (۱۹۳۱–۱۹۳۳) به تدریس پرداخت. با واسیلی کاندینسکی، آلکسی یاولنسکی و لیونل فاینینگر، گروه چهار آبیفام را تشکیل داد (۱۹۲۴). نازی‌ها او را از کار بازداشتند، و آثارش را از موزه‌ها حذف کردند. به سوئیس بازگشت (۱۹۳۴). او در کار تعلیم بسیار جدی و پرشور بود. «دفتر طراحی آموزشی» و نوشته‌های نظری‌اش زمینه‌ساز روش‌های نوین آموزش هنر بوده‌اند.

نخستین مشق‌های مدادی کله در موضوع منظره، به دهه ۱۸۹۰، مربوط می‌شوند؛ و جستجویی کمابیش «امپرسیونیسم‌گونه» را بازمی‌تابند (مثلاً: در عرض اِلْفِنو ـ ۱۹۸۷). در مرحله بعد، باسمه‌هائی در مضامین گُرتِسْک ساخت (مثلاً: قهرمان با یک بال ـ ۱۹۰۵). دقت و مهارت رسامی، و حضور عنصری بیانگری در این آثار، ریشه در سنت اروپای شمالی داشتند. بعداً، منظره‌ها و تک‌چهره‌هائی با مرکب کشید (مثلاً: مرد جوان در حال استراحت ـ ۱۹۱۱). تماس او با کاندینسکی، مارک، ماکه، و سپس دلونه، و دیدارش از تونس، به رهائی از قید انضباط تک‌رنگی انجامید. نقاشی‌های آبرنگ‌اش با رنگ‌های درخشان، حاکی از ورود آگاهانه او به قلمرو رنگ ناب بود (۱۹۱۴–۱۹۱۶).

این سرآغازی بود برای آفریدن یک سلسله شعرهای تصویری نمونه، که ـ برخلاف آثار پیشگامان نقاشی انتزاعی ـ پیوندی را با واقعیت جهان برونی حفظ می‌کردند. در پرده‌هائی چون ماجرای یک بانوان جوان (۱۹۲۲)، به‌شیوه خاص خود در کاربست رنگ‌های لطیف و خط‌های سیال دست یافت. او رنگ را نیروی قرار گرفت، و دست به ترجمه مقاله او دربارهٔ نور زد. به اتفاق ماکه به تونس سفر کرد (۱۹۱۴). در دوران جنگ جهانی اول به خدمت ارتش درآمد. آثارش را در نگارخانه دادا (زوریخ) به نمایش گذاشت (۱۹۱۷).

او رنگ را نیروی عاطفی، و خط را تعیین‌کننده عمل نقاشی می‌دانست؛ و در آثارش از وسایل هنری مختلف و قالب مختلط بهره می‌گرفت.

پاول کله، هیچ‌گاه، به بازآفرینی جهان برونی نمی‌پرداخت؛ ولی بر طبیعت، هم‌چون سرمشقی برای سازماندهی عناصر صوری هنر، تکیه می‌کرد. او به منظور ارائه تصویرهای ذهنی، خویشتن را یک‌سره به قدرت القائی عناصر تصویری می‌سپرد. هم‌چون کودکان، تصویر را بدون هیچ مقصود معین آغاز می‌کرد.

در جریان عمل نقاشی، خاطره یا تداعی یا چیز بازشناختی رخ می‌نمودند. به سخن دیگر، هویت کنش تصویری با تجربه‌ای عینی یا انگاری ذهنی معین می‌شد. تصویر پدید شده، گاه ممکن بود با عنوانی استعاری معنای مضاعف شاعرانه یا فلسفی نیز به‌خود گیرد (مثلاً سوءتفاهم بر زمینه سبز ـ ۱۹۳۰؛ مرگ و آتش ـ حدود ۱۹۴۰).

او می‌کوشید حالت‌های متغیر روانی را که از کل تجربه «خود» با جهان ناشی می‌شود، از طریق تصویرهایش انتقال دهد. اصول هنر و آموزش کله، به‌روشنی، در قیاس استعاری او از هنرمند و تنه درخت بیان شده‌اند؛ الگوی رشد، همانا الگوی طبیعت (یعنی سرچشمه صور و انگارهای هنرمند) است. این طرح کلی در رشد شاخه‌ها و غنچه‌ها انعکاس می‌یابد؛ ولی در شکوفایی نهایی (که اثر هنری است)، صورت طبیعت به‌واسطه غنای استعدادهای ذهنی هنرمند تغییر می‌کند. بدیهه‌سازی، در این میان، اهمیتی بسیار دارد: اثر هنری، به روال کار کودکان، در روندی خود به‌خودی شکل می‌گیرد؛ یعنی هنرمند فقط ناهشیارانه هادی آن است.